تبليغاتX
html> وجود
زنی را می شناسم من
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده

زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من

سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در شنبه 6 فروردین1390ساعت 17:32 توسط |

عین چریدن
درونم پر از ابراز احساس است ...مثل گوسفند .. براش مهم نیس کجا سرازیر بشه.. فقط بره٬ بچره..احساس بیرون بریزه!
+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 22:48 توسط |

اشتباهه؟

یه جورائی درونم میگه کارام اشتباهه.. میگه بدجور دارم وقتمو تلف میکنم.

کتابائی که میلی به خوندنشون ندارمو حوصلشنو ندارم تو اتاقم ردیفن! آدمائی که حوصلشنو ندارم و تنها تحملشون میکنم تو خونه به صفند. و تنی که ازش فرار میکنم!!!!!!......

نمی دونم از زندگی چی میخوام. بعضی موقع ها میخوام کسی رو داشته باشم و دوستش داشته باشم. بعضی مواقع احساس میکنم فقط باید بفهمم و بفهمم! ....و بیشتر مواقع احساسی ندارم فقط و فقط و فقط میرم و میرم که به درد منتهی نشم!

+ نوشته شده در شنبه 28 اسفند1389ساعت 22:42 توسط |

زندان

خستم! از دست خودم خستم! کاش خونه رهام میکرد تا من خودم دوباره به آغوشش برمیگشتم!

واقعا تو این قفس زندانیَم! زندان در قفسِ خانه٬ قفسِ ذهن و قفس غرغر و بی حوصلگی.

می دونم که اگه دوباره برنامه بریزم عمل نمیکنم! این و میدونم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 18:55 توسط |

ازش بدم میاد.. میدونم میدونم اون خوبه٬
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اسفند1389ساعت 10:2 توسط |

وجود دلگیر و ناپیدایم...دلم میخواد برای یک بار هم که شده ببینمت! جمله ای که واقعا دوسش دارم. بسیار مشتاق زنده زندگی کردن هستم. زنده باشم: وقتی راه میروم اطرافم را لمس کنم ..داغی زمین..زبری دیوار.. پوست چرب آدمهای اطرافم و ..... خنکی آسمان و ملالی فقیران و ...  .

تازگی ها، بعضی خواستنها در من آمده است. نه اینکه آمده است.. یاد گرفته ام که من هم می تونم بعضی چیزا رو بخوام.

+ نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 0:28 توسط |

...
الان میفهمم که چقدر از کلمه استیصال دور بودم.. . فهمیدم، وقتی دیروز پیشش هق هق میزدم که قطع نکن.. وقتی در گفتن حالم بهش وا مانده بودم، و او مرا ... خواند... وقتی تمام وجودم طلب بغل بود و او پشتشو کرده بود و بی تفاوت، و بالش تاوان تمام چنگهای خشممو میده و دیگه هیچ کسی رو نمی خوام جز او. این یعنی آخر کوچست..چه پیاده شی چه منتظر جلو رفتن باشی.
+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:14 توسط |

اسیری

هنگام پیاده روی در خیابان، صدای گامهایم ذهنم را اسیر تو میکنند.

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 13:7 توسط |

به جونت
به جونت خواب دیدم که بر میگردی...
+ نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389ساعت 3:45 توسط |

شمارش معکوس
لب به لبت میذارم ... تنگاتنگ بغلت میکنمو فشارمیدم .... و با ریه هائی به حجم عمر احتمالیم٬ تو رو نفس می کشم٬ لبریز..لب سوز٬ اما واسه چی لب دوز نمیشم؟!!..

هر چند مضطرب٬ سنگین٬ لرزان.. تو رو می چشم٬ بودنتو می چشم..می خوام اشباع شم..سرشار از بودت در شبهای نبودت که تو راهن.  ....آخه میدونم مردی که تو این اتاق نشسته٬ خستست.. گیجه .. ماته!

کاش چمدونامو از دم در بر نداشته بودم.. کاش دورش ننداخته بودی!! 

+ نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت 9:59 توسط |

انگار به همین زودی ها دارم تنها میشم

نمی دونم که آخرش چی میشه. دیشب کلی حرف زدیم٬ حرف از جدائی!!.. و منی که میخواستم محکم و قوی باشم شب تو بغلش گریه کردم. و او گریه نکرد. فقط کرد. نمی دونم شاید باید یه وقت٬ یه جائی تنها شم..در مقابل این دنیائی که اینهمه ازش میترسم تنها شم. بدون تکیه یا حمایتی..

یه دلم میگه میتونی از پس خودت بربیای..اولش درد داره٬دل پیچه داره. ولی اون یکی میگه نه! تو نمیتونی!!!!

حالم خوب نیست..

+ نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت 9:30 توسط |

شروع دلهره
«... مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . ... از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد....

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم. بی آنکه خدایی داشته باشم ... (سهراب)

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 11:6 توسط |

بیابان
تمام رویاهایم به بیابان راه داشت... (سهراب)
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 اسفند1389ساعت 11:3 توسط |

چرا
چرا همه اینهمه شبیه همیم..چرا بیشتر وبلاگها عین من حرف میزنن..داد از بیهودگی..انبوه کارهای انجام نداده.. چرا همه چی برام سرگرمی فرار از خالیهاست جز ترس از فقر!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 13:18 توسط |

تکرار
احساس بیهودگی داره خفم میکنه.. هر روز تو شرکت میگم فقط امروز بگذره عصر یه تصمیم میگیرم.. میشینم و یه برنامه ضد بیهودگی میریزم.. میشینم و به همه این صداهای توم که "حالم داره بهم میخوره" خاتمه میدم ولی باز فردام داستان تکراری میشه:(
+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 9:35 توسط |

فرهاد
جهان پیر است و بی بنیاد                    ازین فرهاد کش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش                     ملال از جان شیرینم

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 17:16 توسط |

بوق
دیشب یه عالمه گریه و حرف بود....یه عالمه...اما ظاهرا بهتره ازش رد شم..  حتی نذارم به خاطره تبدیل بشه. صدای ترکهامو فقط خودم میشنوم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 17:13 توسط |

..و اندی
بعد از یک سال و اندی اومدم که دوباره شروع کنم!
+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 13:38 توسط |

تو
تمام شب را دویدم تا به تو برسم،اما توئی وجود نداشت و من تنها بودم!

صدایت را در پشت نرده های واژگونی میشنوم و در خیرگی فریب تو را زمزمه میکنم! بودنم را بنما تا خود آن را دنبال کنم، نخواه که تو را بیابم که زمان کوتاه است.

+ نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 22:52 توسط |

دوست دارم دوستامو بشمرم،بعد احساس کنم که تنهام نیستما..کلی دوسم دارن! اما بعد از چند روز یادم میاد که نه، همشون با یه بهونه ای غریبن و انگار همه دنیا همینه! کاش بعضی فیلمها راستکی بودن!
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 18:27 توسط |

حرفی که تو گلوم گیره!
میترسم..میترسم که اگه ازدواج کنم هیچ وقت خودمو نبخشم...دلم برای خودم تنگ بشه!! زنجیرهای سنگین دستهام منو تنها کنن!تنها از خودم!..همه فقط میگن ازدواج کن، مامان که خط و نشون کشیده! کاش بیشتر تو مسائل مالی تلاش کرده بودم!!میرفتم جائی... حداقل اون موقع درد تنهائی بود،نه طرد شدن!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 19:54 توسط |

از دست خودم عصبانیم! اصلا جا نداشت اون حرفارو بزنم! احمقانه دهنمو باز کردم و ریختم بیرون! آخه به همکار من چه که تو من چی میگذره!؟؟؟؟؟  انگار میخواستم خودمو بهش اثبات کنم!! لعنت به من...

توی جوکها،میل ها، شوخیا و حتی دین، پره از تحقیر زنها! توی لفافه! از جنسشون گرفته تا ضعفها و خواسته هاشون! همیشه همینه که منو تو پذیرفتن جنسم تعلل میده!

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:36 توسط |

به کدوم طرف برم؟؟؟؟؟
کمکم کنید کدام را انتخاب کنم..عشق یا آزادی را !!برم با کسی که نگاهش را دوست دارم،تنهائیم را پر میکند اما دستانش اسیرم میکند! و یا کسی که فقط هست که باشد،اما آزادم برای بودنهایم!

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 17:53 توسط |

پس ...

صدای پای گذرها! تکانه های همیشگی! و تکرار مکررات ..

ده ساله که دارم در کوچه پس کوچه های خودم و خیابونا پرسه میزنم، هی با خودم ور میرم که درست فکر کن،یه راه،یه سناریوی جدید،یک فضای جدید!اما باز میبینم یه بازی ای کردم و گذشت! فریااااادی پر فشار منو درگیر میکنه!

دفتر زندگی این 10 ساله من شد رنجنامه ای حوصله بر! من نقش تیپهایی رو بازی میکردم که دوست داشتم باشم..که آنها نیز تحت شرایط تغییر میکردند! تفاوتهای قابل توجه!  اونقدر به خودم برچسب زدم و با قضاوتها و ساختگی های ذهنیم جلو رفتم که خودم کاملا گم شدم!برام مشکل است که عریان در مقابل خودم قرار بگیرم! بدون هیچ سانسوری ببینم آنچه که هستم و آنچه که نیاز دارم!

هنوز درگیر ارزشهای چیده شده ام هستم!

+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 19:56 توسط |

لعنت به من که هنوز عادت نکرده ام بازنده باشم! این بازی رو بارها و بارها تجربه کردم اما باز سر جای اولم نشستم! نشستم و مثل ... به اطراف نگاه میکنم، بعد میگن مثبت فکر کن! مثبت حرف بزن! به چی مثبت فکر کنم؟ به وجود گندم که نتونستم درستش کنم؟به آینده هول انگیزم؟حالم بده!اونقدر بد که میترسم از اینکه فردا باز سیاه باشه!..کاش امشب پرده این نمایش احمقانه بیفته! و همه چیز خاموش بشه...و من با ترسهام عدم بشم.

وای خدا من میتونم خودمو گول بزنم ..میتونم هی برنامه بچینم و از انجام دادنش ذوق زده باشم و برای خودم جو بسازم اما همشون یه دفعه میریزه و چهره بی هیجان واقعیت مقابلم قرار میگیره!
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 19:52 توسط |

خیلی چیزاس که دوست دارم بگم اما نمی دونم چرا بیرون نمیاد و یا میشه گفت رو کلمات نمی شینه! این مدته کلی تلاطم داشتم و میخواستم ریزش احساساتمو بکنم اما نمیتونم!

شاید بتونم بگم این هفته در لابلای تکرار امورهای غیر قابل حذف،فضای تصمیم گیریهای سخت و تعیین کننده رو تجربه کردم! اما انگار حواسمم نبود که چقدر تنها بودم و این تصمیمها چه اثر فراگیری بر سطح تنهائیم دارن! 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 23:35 توسط |

دور شوید از من ای ولوله خاطره ها.. که دلم برای لحظه ای نو بودن پرپر میزند!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:54 توسط |

یافتم که یافته هایم میشد همه از جنس خودم می بود!همه از جنس درک ساده یک وجود در ضربان لحظه ها.. و چه ساده لوحانه دنبال فلسفه سنگینی برای چگونگی میگشتم!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:44 توسط |

پس من کجا بودم!

سلام..بهت سلام میکنم! به تو ای موجود زنده که این مدت فیلم زندگی منو بازی کردی و من هرگز درک درستی ازت نداشتم! تو رو هر جا که خواستم کشوندم! نمی دیدمت،فقط حس میکردم. و هر وقت اظهار میکردم کسی نمی فهمید جز تو!تو میفهمیدی چقدر ازت دورم!!! وقتی دلتنگ میشدم و میشم،وقتی دلم از هممممه چیز میگرفت..یا وقتی میترسیدم،میشوقیدم،میگریستم و و....فقط و فقط تو بودی که مطابق با من واکنش نشان میدادی و منو لمس میکردی!!... تو!  موجود غریب!

و حالا پنجشنبه میشه بیست و هفت سالمون! بیست و هفت سال منو تو! این مدت به کسی زنگ نزدم! میخوام ببینم کی واقعا یاد منو تو میکنه! من و تو! دلم از آدما گرفته( البته میدونم که اصلش دلم از خودم گرفته،نه حتی از توی بیچاره)!!

بیست و هفت سال گذشت! بیست و هفت سالگی که به راحتی میتونست با کیفیت بهتری بگذره! نمی دونم کسی اینو درک میکنه یا نه!.  گذارهای عجیبی داشتم که براحتی قابل بیان نیست!احساس میکنم زمان بیرحمانه از روی همه چی میگذره!نگاه نمیکنه که این یکی از دورتر شروع کرده!حتی براش مهم نیست که جا پاش چقدر میمونه!       بی تفاوتی محیط برام دردناکه! دلم مثل آسمون طبله کردس!

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 21:43 توسط |

تکاپوی نو!
مدتی بود که احساس میکردم نیاز به یه سناریوی جدید دارم..سناریوی قبلی نه تنها جواب نمیداد بلکه به وضوح جهتش با منش و شمایلم فرق میکرد.. اما از کجا سناریو پیدا میکردم!؟ مدتی رو بدون هیچ سناریوئی گذروندم،نشد! شروع کردم به جستجو،که بتونم واقعی ترین و مستقل ترین و پرثمرترین سناریو رو بر اساس واقعیت خودم بیابم و یا شایدم بنویسم! سراغ کتابا رفتم! سراغ آدما، فیلمها  و حتی موسیقیا...

حالا مدتیه که بر اساس یه تز ،خودمو رها کردم و سعی کردم گذشتمو کنار بذارم! و به خود الانم بدون عکس العملهای شرطیم، نگاه میکنم! و سعی کردم ترسمو از هر نوع دیده شدن و قضاوت شدن کنار بذارم! کار راحتی نبوده و نیست! ذهنم مدام میخواد فرار کنه و به چیزائی بپردازه که دوست داره!که ترساشو کم میکنه! من میترسم که با خودم،بدون هیچ رو-در-وایسی روبرو شم! شاید از عمق توخالی بودنم،نادانی،گنگی و گناهگاری در مقابل خودم میترسم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 4:44 توسط |