تبليغاتX
html> وجود
تمام شب را دویدم تا به تو برسم،اما توئی وجود نداشت و من تنها بودم!

صدایت را در پشت نرده های واژگونی میشنوم و در خیرگی فریب تو را زمزمه میکنم! بودنم را بنما تا خود آن را دنبال کنم، نخواه که تو را بیابم که زمان کوتاه است.

+ نوشته شده در شنبه 30 تیر1386ساعت 22:52 توسط |

دوست دارم دوستامو بشمرم،بعد احساس کنم که تنهام نیستما..کلی دوسم دارن! اما بعد از چند روز یادم میاد که نه، همشون با یه بهونه ای غریبن و انگار همه دنیا همینه! کاش بعضی فیلمها راستکی بودن!
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386ساعت 18:27 توسط |

حرفی که تو گلوم گیره!
میترسم..میترسم که اگه ازدواج کنم هیچ وقت خودمو نبخشم...دلم برای خودم تنگ بشه!! زنجیرهای سنگین دستهام منو تنها کنن!تنها از خودم!..همه فقط میگن ازدواج کن، مامان که خط و نشون کشیده! کاش بیشتر تو مسائل مالی تلاش کرده بودم!!میرفتم جائی... حداقل اون موقع درد تنهائی بود،نه طرد شدن!
+ نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386ساعت 19:54 توسط |

از دست خودم عصبانیم! اصلا جا نداشت اون حرفارو بزنم! احمقانه دهنمو باز کردم و ریختم بیرون! آخه به همکار من چه که تو من چی میگذره!؟؟؟؟؟  انگار میخواستم خودمو بهش اثبات کنم!! لعنت به من...

توی جوکها،میل ها، شوخیا و حتی دین، پره از تحقیر زنها! توی لفافه! از جنسشون گرفته تا ضعفها و خواسته هاشون! همیشه همینه که منو تو پذیرفتن جنسم تعلل میده!

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386ساعت 19:36 توسط |

به کدوم طرف برم؟؟؟؟؟
کمکم کنید کدام را انتخاب کنم..عشق یا آزادی را !!برم با کسی که نگاهش را دوست دارم،تنهائیم را پر میکند اما دستانش اسیرم میکند! و یا کسی که فقط هست که باشد،اما آزادم برای بودنهایم!

+ نوشته شده در شنبه 9 تیر1386ساعت 17:53 توسط |

پس ...

صدای پای گذرها! تکانه های همیشگی! و تکرار مکررات ..

ده ساله که دارم در کوچه پس کوچه های خودم و خیابونا پرسه میزنم، هی با خودم ور میرم که درست فکر کن،یه راه،یه سناریوی جدید،یک فضای جدید!اما باز میبینم یه بازی ای کردم و گذشت! فریااااادی پر فشار منو درگیر میکنه!

دفتر زندگی این 10 ساله من شد رنجنامه ای حوصله بر! من نقش تیپهایی رو بازی میکردم که دوست داشتم باشم..که آنها نیز تحت شرایط تغییر میکردند! تفاوتهای قابل توجه!  اونقدر به خودم برچسب زدم و با قضاوتها و ساختگی های ذهنیم جلو رفتم که خودم کاملا گم شدم!برام مشکل است که عریان در مقابل خودم قرار بگیرم! بدون هیچ سانسوری ببینم آنچه که هستم و آنچه که نیاز دارم!

هنوز درگیر ارزشهای چیده شده ام هستم!

+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 19:56 توسط |

لعنت به من که هنوز عادت نکرده ام بازنده باشم! این بازی رو بارها و بارها تجربه کردم اما باز سر جای اولم نشستم! نشستم و مثل ... به اطراف نگاه میکنم، بعد میگن مثبت فکر کن! مثبت حرف بزن! به چی مثبت فکر کنم؟ به وجود گندم که نتونستم درستش کنم؟به آینده هول انگیزم؟حالم بده!اونقدر بد که میترسم از اینکه فردا باز سیاه باشه!..کاش امشب پرده این نمایش احمقانه بیفته! و همه چیز خاموش بشه...و من با ترسهام عدم بشم.

وای خدا من میتونم خودمو گول بزنم ..میتونم هی برنامه بچینم و از انجام دادنش ذوق زده باشم و برای خودم جو بسازم اما همشون یه دفعه میریزه و چهره بی هیجان واقعیت مقابلم قرار میگیره!
+ نوشته شده در جمعه 8 تیر1386ساعت 19:52 توسط |

خیلی چیزاس که دوست دارم بگم اما نمی دونم چرا بیرون نمیاد و یا میشه گفت رو کلمات نمی شینه! این مدته کلی تلاطم داشتم و میخواستم ریزش احساساتمو بکنم اما نمیتونم!

شاید بتونم بگم این هفته در لابلای تکرار امورهای غیر قابل حذف،فضای تصمیم گیریهای سخت و تعیین کننده رو تجربه کردم! اما انگار حواسمم نبود که چقدر تنها بودم و این تصمیمها چه اثر فراگیری بر سطح تنهائیم دارن! 

+ نوشته شده در یکشنبه 3 تیر1386ساعت 23:35 توسط |

دور شوید از من ای ولوله خاطره ها.. که دلم برای لحظه ای نو بودن پرپر میزند!
+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:54 توسط |

یافتم که یافته هایم میشد همه از جنس خودم می بود!همه از جنس درک ساده یک وجود در ضربان لحظه ها.. و چه ساده لوحانه دنبال فلسفه سنگینی برای چگونگی میگشتم!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 0:44 توسط |

پس من کجا بودم!

سلام..بهت سلام میکنم! به تو ای موجود زنده که این مدت فیلم زندگی منو بازی کردی و من هرگز درک درستی ازت نداشتم! تو رو هر جا که خواستم کشوندم! نمی دیدمت،فقط حس میکردم. و هر وقت اظهار میکردم کسی نمی فهمید جز تو!تو میفهمیدی چقدر ازت دورم!!! وقتی دلتنگ میشدم و میشم،وقتی دلم از هممممه چیز میگرفت..یا وقتی میترسیدم،میشوقیدم،میگریستم و و....فقط و فقط تو بودی که مطابق با من واکنش نشان میدادی و منو لمس میکردی!!... تو!  موجود غریب!

و حالا پنجشنبه میشه بیست و هفت سالمون! بیست و هفت سال منو تو! این مدت به کسی زنگ نزدم! میخوام ببینم کی واقعا یاد منو تو میکنه! من و تو! دلم از آدما گرفته( البته میدونم که اصلش دلم از خودم گرفته،نه حتی از توی بیچاره)!!

بیست و هفت سال گذشت! بیست و هفت سالگی که به راحتی میتونست با کیفیت بهتری بگذره! نمی دونم کسی اینو درک میکنه یا نه!.  گذارهای عجیبی داشتم که براحتی قابل بیان نیست!احساس میکنم زمان بیرحمانه از روی همه چی میگذره!نگاه نمیکنه که این یکی از دورتر شروع کرده!حتی براش مهم نیست که جا پاش چقدر میمونه!       بی تفاوتی محیط برام دردناکه! دلم مثل آسمون طبله کردس!

+ نوشته شده در شنبه 19 خرداد1386ساعت 21:43 توسط |

تکاپوی نو!
مدتی بود که احساس میکردم نیاز به یه سناریوی جدید دارم..سناریوی قبلی نه تنها جواب نمیداد بلکه به وضوح جهتش با منش و شمایلم فرق میکرد.. اما از کجا سناریو پیدا میکردم!؟ مدتی رو بدون هیچ سناریوئی گذروندم،نشد! شروع کردم به جستجو،که بتونم واقعی ترین و مستقل ترین و پرثمرترین سناریو رو بر اساس واقعیت خودم بیابم و یا شایدم بنویسم! سراغ کتابا رفتم! سراغ آدما، فیلمها  و حتی موسیقیا...

حالا مدتیه که بر اساس یه تز ،خودمو رها کردم و سعی کردم گذشتمو کنار بذارم! و به خود الانم بدون عکس العملهای شرطیم، نگاه میکنم! و سعی کردم ترسمو از هر نوع دیده شدن و قضاوت شدن کنار بذارم! کار راحتی نبوده و نیست! ذهنم مدام میخواد فرار کنه و به چیزائی بپردازه که دوست داره!که ترساشو کم میکنه! من میترسم که با خودم،بدون هیچ رو-در-وایسی روبرو شم! شاید از عمق توخالی بودنم،نادانی،گنگی و گناهگاری در مقابل خودم میترسم!

 

+ نوشته شده در سه شنبه 15 خرداد1386ساعت 4:44 توسط |

دوست گرامیم! نویسنده وبلاگ خانه ای از شن و مه! اینکه نوشته هامو میخونی خوشحالم میکنه! سپاسگذارم!
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 0:33 توسط |

دلم میخواد بین پنج بعدازظهر تا هشت صبح رو اونقدر بکشونم تا چند روز طول بکشه!..این مدت تا پنج بعدازظهر میاد هشت صبح شروع میشه!

فقط کاره که به روزام معنی میده! ساعاتی که با هر ترفندی میخوام زودتر بگذرن!مسخرس!نمیدونم اگه نیاز نبود..چه کار میکردم! چه تعریفی از فعالیت جدی روزانه میداشتم! آیا باز سراغ کار درآمدی میرفتم و یا با دیگران معنی میکردم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 0:31 توسط |

داشتم نگاش میکردم! انگار گذشته خودمو مرور میکردم!

از اینهمه تفاوتم با امروز خوش بودم! تو نگام میدید دیگه اون آدمی نیستم که مثل قدیما به تحریکات هیجانیش به واکنش بیام..آرامشم دستپاچش کرده بود..

ترسید! فکر میکرد به انتقام فکر میکنم! اما برای من بازی دیگه تموم شده بود! کلی کارای نیمه تموم داشتم که براش وقت کم داشتم! بازیا خیلی مشغولم کرده بود!

بلند شدم که برم..دستم و گرفت! با نگاه التماس آمیزش گفت:حتی یه دست؟؟؟یه دستم بازی نمی کنی!؟؟ . گفتم:اون زمان که پای ثابت زمین بازیت بودم دست رد به سینم زدی! مسخرم میکردی و کس دیگه رو بهانه میکردی،الان دیگه دیره! بازی تموم شد!

 

.....

رفتم ..اما مطمئنم باز می بینمش!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386ساعت 0:11 توسط |

عبور از ثانیه ها و لحظه ها! تنها گذشتن از اتفاقات .. و لمس تکرار!!

...و گذر و گذر!

و امروز!!! انگار دوباره بیدار شدم!! انگار بعد از یه مدت جدائی به خودم برگشتم! چقدر این حس رو دوست دارم! آدمای اطرافم واضح تر میشن! نور آسمون زیبا تر میشه و رنگها رو میفهمم!!  دلم آروم تر میشه، و خودمو بیشتر دوست دارم! احساس میکنم میتونم بیشتر از این شاد باشم و بخندم!

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 23:49 توسط |

ماه تولدم شروع شد!!! چه زود!
به نظر میاد همه چیز عالیه! فلسفه ای میگه قدر بدون، کارت هست..خونه،مامان ،بابا،تحصیلات و و ...  .ردش نمی کنم! اما چیزی در درونم همش جوش میزنه! یه چیزی که میگه :نه! قرار به این نبود! بد جا افتادی!! شبیه خودت نیستی!!....  باز همون فلسفه هه میگه:مگه میخوای چیکار کنی؟! آپولو هوا کنی؟بابا نگاه کن همه همینطورن!زندگی همینه..یه دوران کودکی و جوونی،بعدشم برو ازدواج و بچه! اینقدر دنبال معانی اوج گرایانه نباش ! همشون چرندن!

بعد این موقعها دوستام میگن پسرارو نگاه کن..خوش و خرم! زندگی رو آسون میگیرن! خوش میگذرونن! آخرشم موفق تر از ماهان!  ..اینرو هم میپذیرم. اما توی این مجموعه بزرگ و پیچیده ای که به وجود اومدیم،بی خبری و گنگ بودن خفم میکنه! نمی خوام و نمی تونم بی تفاوت باشم!..

چند روزه که از سر کار یه راس برمیگردم خونه! حوصله دیدارهای بدون رنگو ندارم!خنده های مصنوعی! هیجانهای الکی! اظهار نگرانیها و پشت ویترین وایسادن های احمقانه!.. دیگه حتی از ترس سخت گذشتن زمان، به این بعد از ظهر ها پناه نمیارم!میرم تو بالکن و دراز میکشم! به صدای شهر گوش میدم..بوق!داد..گاز موتور و ...

دیروز بابا اومد پیشم و دربارهء دلایل بچه دار شدن حرف میزد! . چقدر بچه دار شدن مسخرست!مخصوصا توی جامعه ما!!که بارزترین چیزی که تو چشت میاد پنجول انداختن مردم به همه! اونوقت میخوای به بچت چی بگی؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 21:55 توسط |

این مدت دستم به نوشتن نبود ..با اینکه میدونم اینجا کسی منو نمیشناسه ولی از لو رفتن این همه تنوع حال، میترسیدم!

از اینکه بگم بعد از اینهمه به در و دیوار زدن باز سر جای اولم هستم!

از این حال عجیبم! دیگه خوشم نمیاد که اینقدر بهم بگن تو متفاوتی!

منم دلم میخواست تو این شوخی مسخره بودن، نقش یه آدم معمولی رو بازی میکردم که الان به جای نشستن سر کوچه "چه کنم؟" ، نگرانیهای از قبل تعریف شده میداشتم..

دوست ندارم دیگه این شکلی باشم..

+ نوشته شده در جمعه 21 اردیبهشت1386ساعت 2:21 توسط |

آذر 1380
و من،منی دیگر از تبار واقعیتها.

لذت خود خواستن زیر دندان

و ترس از دست دادن آن با کلمه "خود" .

در کوچه پس کوچه های نیاز خودم را یافتم :

                                        به شکل کودکی وحشتزده از گم گشتگی .

به شکل نهالی خمیده از انتظاری به شکل درخت .

و حال هراس از دست دادن شخصیت و غرور جاودانه در زیر نگاه عریان او .

و آبشار حماقت از شانه ها بر بدن لبریز میشود .

و حقیقت پا میکوباند

و صدا میزند بگو، مرا بگو ..

و دردها و توهمات مثل شیره زننده تکان میخورند .

یه قدم مانده به حقیقت!

برو!

ولی یه قدم سرنوشت ساز و آغاز حرکت یا هجران .

پرده های وهم کنار رفت

                             پرده های حسد فرو افتاد

                                                            حسرت بساطش را جمع کرد

                                                                                   دنیا بعد-دار تر شد

ووولی ترس هنوز مثل ابری سیاه و تهدید آمیز می غرد و خط و نشان میکشد

و گوشزد میکند " ببین بخاطر هیچ بود و هیچ و هیچ و هیچ و هیچ و.."

و من اسیر خود.

می ترسم!

و ترس آرامش پیدا میکند.

خودنمائی جلو می آید ، نیاز رقص کنان

                                             هلهله کنان می آید!!

+ نوشته شده در یکشنبه 9 اردیبهشت1386ساعت 13:54 توسط |

قسمتی از نوشته یه موجود
ظاهر داستان تکراریه.. یکی با یکی دوست میشه،دوستی قطع میشه..خیانتکار دیگه تو داستان نیست!بعد قهرمان داستان میمونه و حوضش! از اینجا به بعد قهرمان یه جوری شده،خودشم نمی فهمه چه جوری!! تنهائی آزارش میده،اما نمی دونه چرا دیگه کسی به چشاش یار نمیاد! انگار یارا همه تموم شدن!.سرنوشتش شده مثل بعضیا:بدشانس و تنها....قبلنا کلی آرزو داشت،فکر میکرد آدم بزرگی برای خودش  میشه اما الانا دیگه حوصله آرزوهاشم نداره

 

+ نوشته شده در شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:34 توسط |

زن مخمل پوش
سوار تاکسی شدم.. خانوم کناری داشت در مورد خطوط مخملی مانتوش حرف میزد!! چه دقتی!! چه تفاوت زیادی بین هپلی گری من و ظرافت و دقت او تو لباس!کمی خودمو جمع کردم..احساس میکردم من ستشو به هم میریزم!!   بلند بلند حرفاشو به نازلی و شوهرش که از امریکا اومدن شیفت داد و بعد به سالهای دور از وطن خودش !! حروف ش رو با ژ مخلوط میکرد و جای ش میگفت و از غلظت میمش کم میکرد!! اونقدر بلند حرف میزد که میخواستم اعتراض کنم..اما در کمال تعجب او بود که به راننده اعتراض کرد تا اون یه ذره صدای ضبط کمتر بشه!!که چی؟؟ که صحبتاش به گوش کی برسه؟همه مسافرها که بالاجبار داشتن گوش میدادن!!  واااای چقدر نیاز به دیده شدن میتونه زیاد باشه! 
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 2:59 توسط |

خاطرات
تمام خاطراتم و میذارم تو کمد و درش و محکم میبندم! دیگه نمی خوامشون!! هر چقدر با مسافرت و درددل و .. تلاش کردم که خاموش بشن نشد که نشد.. در کمد دق و دوق میکنه!میترسم بشکنه!!! میخوام از نو شروع کنم..خاطرات اذیت میکنن،نمی ذارن! روی موسیقی،باد،بوها، رنگها و .. سوار میشن و دورم میچرخن! دلم میخواد یه چیزی مثل حشره کش بود که اطرافم فیششش میکردم..اونام خفه میشدن و میریختن!
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 2:47 توسط |

هشت
میدویدم..فقط میدویدم! نمی دونم چرا؟ بغض داشت خفم میکرد..لباسام سنگین بود!نم بدنم آزار دهنده شده بود.. دنبال کسی میگشتم،انگار گم شده بودم! از اشکام میترسیدم! نمی خواستم صدائی تو گوشم بره! بدنم منقبض بود..  بعد چیزی از پشت بازومو گرفت..قلبم وایساد،لبام میلرزید .....آروم گفت پاشووو  ساعت هشته،دیرت میشه ها!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 11:37 توسط |

..
تازه به عمق کاربردی بودن کلمه "نمی خوام، نه، نمی کنم و ..." پی بردم!! حالا دیگه میتونم برای خودم یه برنامه دلچسب بریزم...
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 11:24 توسط |

فشم
احساس عجیبی داشتم.. لحظه ای دقیق نگاش میکردم و زود سرمو میچرخوندم! سالها بود که میشناختمش اما ازش میترسیدم!  هر دومون هول بودیم..میدونستم که منو آورده اینجا تا بهم خیلی خوش بگذره!! خودش زیاد ازین جاها خوشش نمی یاد،اما از ذوق من ذوق میکرد.. نگران از دست دادنم بود! کاش فرمولای دنیام اینقدر پیچیده نبود!
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 2:8 توسط |

درود...
از همه کسانی که نوشته های من رو میخونن سپاس گذارم.. خیلی خوشحال میشم! دوست دارم که حتما جوابی بدمم اما بلد نیستم که چطور توی همون صفحه نظرات،میشه جواب گذاشت! لطفا راهنمائیم کنید..
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 1:19 توسط |

ولوله سمج
صبح که چشامو باز کردم، دیدم که دیگه بهونه ای برای "بی عمل گذرانی" ندارم!! به میزان کافی برای همه چیزم غصه خوردم،فکر خرج کردم و ..     و به جائی رسیدم که یا باید بلند شم و با انتخاب و عمل،و آگاهانه به راهی بروم، و یا دوباره در خواب جدیدی فرو روم که معلوم نیست کی بیدار بشم!؟؟

خیلی تنبلیم میاد..خیلی! شاید نمی خوام مسئولیت همه مسائلی که در زندگیم بخواد بیاد رو به عهده بگیرم؟! شاید نمی خوام با پذیرش وجود دلخوشی ها و لذتها و معناها(هر چند اندک) ، در کنار سختیها و هیچیها ،با مسائلم روبرو بشم و مدیریتشون کنم؟؟؟!!!   در درونم به شدت، احساس رفتن و گذشتن از این محله قدیمی پر نوحه، موج میزنه...   انگار یکی هی میگه :بسه! باید به خودت تکون بدی!  خیلی چیزا میتونه منتظرت باشه!

کفشهایم کو؟

+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 13:12 توسط |

دیدار
گریه میکرد..از دستم عصبانی بود! میگفت هیچ وقت نذاشته بودم حرفشو بزنه و تنهائی آزارش میداده! خدایا منطق همه چیز برگشته بود!من طلبکار بودم ولی اون داشت شکایت میکرد! و من داشتم با همدردی به اشکهاش نگاه میکردم!! تقصیر شده بود گولهء خارداری که ما بطرف هم مینداختیم و دیروز در دست من بود!!!! نذاشتم گریه اش منو به گریه بندازه! نمی دونم چرا؟؟؟  شاید میترسیدم گریه ام به معنای تائید او و اشتباه من باشه!
+ نوشته شده در جمعه 31 فروردین1386ساعت 1:49 توسط |

...
کوله به پشت،مانتوی گشاد و کوتاه سورمه ای،کفش آدیداس سفید با مقنعه! چقدر این ترکیب منو به هیجان میاره،احساس آزادی میده! و پیاده روی در مسیری که، تیکه های وقفه گر  و نگاهی که تورو معذب کنه، نیست! دستها رها برای خودشون.. سرم مو به طرف آسمون میگیرم و یه نفس رها و بی خیال ....
+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:44 توسط |

کاش دیگه تکرار نشه
قراره فردا ببینمش .. خودش اصرار داشت،اما میدونم مثل همیشه مزه گس بودنمان در دهان منه که میمونه..و مثل همیشه من بده هستم و منم که وا رفته برمیگردم! دوست نداشتم دیگه تو این سایتم اثری ازش باشه اما بیرون ریخت !

همیشه اون، مظلوم میومد و من ملتهب..او رها از هر ترسی ابراز وجود میکرد و من با ترسهای جور واجورم به خودم مییچیدم...اولا که با هم در مورد آینده صحبت میکردیم میگفت تو یه روزی خانم دکتر میشی و من دور میفتم..ولی الان اونه که رفته و این منم که در چگونه بودنم گیرم!

هر دفعه که همو میخواهیم ببینیم میگم این دفعه دیگه از خودم هیچی نمی گم..میترسم از اینکه ببینه چقدر هنوز خالیم،که چقدر ازم فاصله گرفته! اما اونقدر قاطی میشم که وقتی کار از کار گذشته به خودم میام!

نمی دونم که چرا هر وقت که میبینمش میخوام شکایت هر عذابی رو که داشتم بهش بکنم!  از خود در اون حالتم خوشم نمی یاد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 22:31 توسط |